محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1942
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفت و خبر را كه براى او نوشته بود رو به رو با وى در ميان نهاد و گفت : « مردم كوفه اجازهء پيشروى مىخواهند كه در شدت عمل بر پارسيان پيشدستى كنند . » گويد : و چنان بود كه عمر آنها را از پيشروى در ديار جبل منع كرده بود . عبد الله و ديگران نيز به او نوشتند كه يكصد و پنجاه هزار مرد جنگى از پارسيان فراهم آمدهاند و اگر پيش از آنكه ما شدت عمل آغاز كنيم سوى ما آيند جرات و نيرويشان فزونى گيرد و اگر پيشدستى كنيم به سود ماست . » گويد : فرستاده اى كه اين نامه را برد قريب بن ظفر عبدى بود و سعد از پى وى براى مشورت عمر راهى شد . گويد : وقتى فرستاده با نامه و خبر پيش عمر رسيد از او پرسيد : « نامت چيست ؟ » گفت : « قريب . » گفت : « پسركى ؟ » گفت : « پسر ظفر » عمر اين را به فال نيك گرفت و گفت : « ان شاء الله ظفرى نزديك ( قريب ) است . و بى كمك خدا نيرويى نيست . » آنگاه نداى نماز جماعت دادند كه مردم فراهم آمدند و سعد بيامد و عمر از نام سعد فال نيك زد و بر منبر به سخن ايستاد و خبر را با مسلمانان بگفت و با آنها مشورت كرد و گفت : « اين روز ، روزها به دنبال دارد . من قصد كارى كردهام ، به شما مىگويم بشنويد و راى خويش بگوييد ، مختصر كنيد و مجادله مكنيد كه ناكام شويد و نيرويتان برود ، بسيار مگوييد و طولانى مكنيد كه كارها درهم شود و راى پيچيده شود ، آيا صواب است كه من با كسانى كه پيش منند و آنچه فراهم توانم كرد بروم و در منزلگاهى ميان اين دو شهر فرودآيم و آنها را براى حركت دعوت كنم و ذخيرهء قوم باشم تا خدا ظفرشان دهد و آنچه را خواهد مقرر كند . اگر خدا ظفرشان داد آنها